انشا درباره ی پاییز با مقدمه 95 | مقدمه درباره پاییز

انشا درباره ی پاییز با مقدمه 95 | مقدمه درباره پاییز

انشا درباره ی پاییز 

انشا,پاییز,انشا در مورد پاییز,شعر در مورد پاییز,اشنا راجب پاییز,انشا راجع به فصل پاییز,اشنا در مورد پاییز 95,اشنا 95,پاییز 95

 

 

 

موضوع انشاء:‌پاييز

پاییز فصلی است که در آن برگ های درختان به زردی می گرایند ؛ اما بعضی از برگ ها هم در راه زرد شدن گاه قرمز و قهوه ای می شوند. پاییز همان فصلی است که در آن برگ درختان می ریزند و در زیر پای رهگذران بی تفاوت خش خش می کنند.

 

 پاییز شاید همان فصل غفلت است و رخوت شاید هم نه فصل هوشیاری و تدبر است؛ چه فرقی می کند که در پاییز خواب باشی یا بیدار مهم آن است که پاییز کار خودش را می کند. به دقت و حوصله دست به کار آراستن می شود؛ آراستن درخت ها ، شهر ها ، باغ ها و زمین به زرد و سرخ و قهوه ای برگ ها ؛ به قطرات گاه نم نم و گاه شر شر باران و به باد که می وزد.

 

 پاییز همان فصل دل انگیزی است که گاه رویایی اش می خوانند

 

 همان فصلی که می توانی در آن ساعت ها از پنجره ی اتاق به درخت روبروی خانه نگاه کنی و خسته نشوی. پاییز همان دل انگیزانه ایست که گاه هوس می کنی زیر بارانش بی روسری در کوچه قدم بزنی تا موهایت خیس شوند.

 

 پاییز همان مادر رقص خرامان برگ هاست که به ناز و عشوه ی تمام چرخ زنان از آسمان بر سرت می بارند، و تو سریع تر می روی تا زیر برگ هایش برسی و با خودت بگویی این یکی به افتخار من افتاد.

 

پاییز همان موسیقی خوش خش خش برگ هاست _همان برگ های خرامان_ که این بار هوس می کنی کفشهایت را در آوری تا موسیقی هبوط برگ ها پاهایت را قلقلک کند.

 

 پاییز همان فصل درختان لخت خرمالو است که سرخی خرمالوهایش ر ا به همه عرضه می دارد.

 

همان فصل قاصدک های شیطون که برایت خبر می آورند ، خبر های خوش ، خبر هایی که هیچ وقت نمی رسند وتو باز هم آنها را بر می داری و فوت می کنی و با نگاهت تعقیبشان می کنی تا در آبی ابری آسمان پاییز گم شوند.

 

 

آه عجب این پاییز برگ زیر هزار رنگ خوش می نشیند در چشم و خیال من ... ومن از ورای سفیدی دیوار های اتاقم همه را ، همه را خوب خوب می دانم؛ دیگر جاده های پاییز را از حفظ شده ام.

 

موضوع انشاء : پاییز را توصیف کنید

(( به نام او که پاییز را آفرید )) Thank پاییز، نمیدانم از کجایش باید شروع کنم. از تغییر آب و هوا و برگ درختان یا بازشدن مدارس و یا مریضی ها که مثل کنه به آدم میچسبد. از اول شروع میکنم یعنی باز شدن مدارس. دوباره ماه مهر آمد و مدرسه ها باز شدند. نمیدانم بچه ها منتظر این لحظه  هستند یا نه، ولی چه خوششان بیاید و چه خوششان نیاید باید درس بخوانند. زیاد از مدرسه چیزی نمیگویم، چون اینقدر درباره مدرسه و  درس و از این جور چیزها شنیده اید، که ظرفیت مغزتان تکمیل شده است.  درباره مریضی ها می گویم. وقتی پاییز شروع می شود، حساسیت ها و سرماخوردگی و هزارجور  مریضی دیگر هم شروع می شود و بدبختی ما هم به اوج می رسد. دکترها و داروخانه ها و درمانگاه ها حسابی کاسبی میکنند. از مریضی هم زیاد نمی گوییم چون خودتان ما شاالله این قدر مریض شدید و قرص های شش کیلویی خورده اید که اگر از مریضی هم بگویم حالتان به هم بخورد. خوب پس می رویم سراغ تغییرات اصلی آب وهوا و رنگ برگ درختان و میوه ها. وقتی پاییز شروع میشود باران و سیل و برف می آید.البته مربوط به استان های دیگر کشور است نه به خوزستان. در خوزستان اگر در بهمن نسیم سرد بوزد شاهکار کرده است. ما که انتظار زیادی نداریم چون عادت کرده ایم، پس میسوزیم و زندگانی میکنیم. در جاها و کشورهای دیگر آن قدر برف وباران آمده که چند نفر جان خود را از دست داده اند. برگ درختان هم کم کم تغییر میکند.رنگ آن زرد و قرمز و نارنجی می شود. قرمز و نارنجی در داستان ها است و رنگ رزد در طبیعت. چون من تا به حال درختی در پاییز درختی ندیده ام  که برگ هایش رنگ قرمز یا نارنجی باشد. حتما با گل اشتباه گرفته اند. پرتغال و نارنگی و صددانه یاقوت و میوه های پاییزی دیگر هم در این فصل می رویند و ما آن ها را میخوریم.   حالا یک خط هم درباره ای احساس مردرم به پاییز می نویسم. بیشتر مردم پاییز را به خاطر باران و برف وسیل دوست دارن و بعضی ها هم مثل من پاییز را به خاطر سیل و بارانش دوست ندارند.  پاییز زیبایی های فراوانی دارد که در ای ن دفتر کوچک جا نمیشود . پس همین جا تمامش میکنم.                                                                       *  خداحافظ    *                                                                   خب خوندید؟ چه طور بود؟  به نظر من که خیلی چرت بود!!!!!!!! اون موقع کلی فکر کردم که چی بنویسم و کلی و ذوق کردم بابت نوشتنم ولی الان بهش میخندم. واقعا که زمان چه میکنهمعلمم یادش رفت نمره بده من خودم به خودم نمره بیست دادم!!                        خب حالا  شما چه نمره ای بهم میدید؟

 

 

توصیف فصل پاییز

به نام خالق زیبایی ها   موضوع انشا: توصیف فصل پاییز

اواخر تابستان بود و کم کم روزهای پایانی خود را سپری می کرد . من از گرمای آن به تنگ آمده بودم٬  دلم می خواست هر چه زودتر فصل پاییز از راه برسد٬ بالاخره پاییز آرام آرام به روستای ما قدم گذاشت. در این هنگام حس و حال خوبی به من و دوستانم دست داد. مدرسه ها باز شدند ٬  نوبت زنگ انشا بود. دبیر جدید وارد کلاس شد و بعد از توضیح درباره ی فصل های سال ٬موضوع: توصیف یکی از فصل های سال را پای تخته نوشت ٬ من فصل پاییز را انتخاب کردم زیرا هر ساله ٬آرزوی رسیدن این فصل را لحظه شماری می کنم و خیلی از آن لذت می برم. یک روز کنار حوض  آب٬ در حیاط نشسته بودم .به آواز خوش بلبلان گوش می دادم و از خوشحالی پرندگان دلم می خواست بال داشته باشم ٬ با آنها پرواز کنم و در شادی آنها شریک باشم به گوشه ی دیگر حیاط خیره شده بودم ناگهان پروانه ها را دیدم با بال های زرد وطلایی خود از فرا رسیدن پاییز احساس خوبی نداشتند و منتظر رسیدن بهار و شکوفه دادن گل ها بودند دلم برایشان سوخت . بعد از گذشت چند روزی از پاییز کم کم درختان رنگ زرد و طلایی به خود گرفتند٬ یک روز که کنار پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم متوجه شدم درختان از خوشحالی آرام آرام شروع به رقصیدن می کنند من هم این منظره بسیار زیبا را تماشا کردم و مدتی به فکر فرو رفتم . در حالی که تمام حواس و نگاهم به درختان بود یک دفعه صدای عجیبی شنیدم . لحظه ای طول نکشید که صدای شر شر باران گوش های مرا نوازش داد و حال و هوای رفتن به کوچه و خیابان جلوی خانه به من دست داد چتر را برداشتم  و در کوچه قدم زدم دیدم که دیگر آن صدای خش خش برگ های درختان که در روزهای قبل زیر قدم های من له می شدند و گوش عابران دیگر ی که از کوچه می گذشتند را نوازش می داد قطع شده است . برگ ها خیس شده بودند و آب  باران آن ها را با خود می برد. احساس کردم فرشی که زیر پای عابران گسترده شده بود را با خود می برد. اما همه جا را تمیز کرد. من هنوز در رویاهای پاییزی بودم که زمستان با کوله بارش از راه رسید و همه درختان را به خواب برد .  بله اینها همه از زیبای های جهان خلقت هستند که خداوند برای ما آفریده است. و ما باید قدر این نعمت های خداوند را بدانیم. در پایان هم از دبیر گرامی تشکر می کنم که این موضوع را برای ما گفت و پیرامون فصل های سال صحبت کرد.         نویسنده: کلثوم جنگانی پور دانش آموز پایه سوم راهنمایی مدرسه راهنمایی ایثار دبیر مربوطه: ابراهیم سیاحی  

زنگ انشا

سلام به همهاون موقع ها که مدرسه می رفتیم (که احتمالا الان هم اینطور باشه) یه زنگ داشتیم به نام زنگ انشا! خودتون بهتر از من می دونید که بیهوده تر و مزخرف تر از این زنگ وجود نداشت! البته ورزش کلاسی از این هم بدتر بود به نظر من! این زنگ انشا نه تنها ذره ای در ارتقای شعور ما دانش آموزان تاثیری نداشت بلکه باعث افت اون هم می شد و زحمتی اضافه هم برای قوم و خویشهایی درست می کرد که کمی با سواد به حساب می اومدند! موضوعات کلیشه ای، واکنشهای کلیشه ای، تقلب و تظاهر بخشی از این زنگ کلاسی به حساب می اومدند! مثلا موضوع انشا می دادند که فصل بهار را مثلا توصیف کنید! آقا ما می رفتیم هر آنچه که از خورشید تابان هم تابلوتر بود رو می نوشتیم و می آوردیم و خوشحال خوشحال پای تخته می خواندیم! واقعا خدا به داد کسی برسه که می خواست آخرین نفر بخونه! بنده خدا می شد حکایت آش بعد از چلوکباب!! هم معلم بی حوصله بود و هم بچه ها! اعتراف می کنم که با این که بر اساس استانداردهای آموزشی آدم درسخوانی به حساب می اومدم اما در زنگ انشا یا به تظاهر مطلب نوشتم، یا دیگران برایم نوشتند! که در هر دو صورت در هنگام خواندن انشا همواره خودم شرمنده بودم! اما ظاهرا این تظاهر لازمه ی این کلاس بود. یک سری از موضوعات هم بودند که در هر کلاسی و هر پایه ای و هر ثلثی حضور داشتند! نظیر موضوعات سیاسی اجتماعی. یکی از اقوام انشایی قشنگ درباره ی سیزده آبان برای من نوشته بود که من از سال سوم ابتدایی به این طرف اون رو حفظ کرده بود و تا سوم راهنمایی همین انشا رو می نوشتم و چپ  راست بیست می گرفتم! قضیه دیگه برای خود من هم لوث شده بود. از همه ی اینها گذشته یه مدت که گذشت بچه ها فهمیدند که چیزی وجود داره به اسم مقدمه! و معمولا هم این بود که "به نام الله، پاسدار حرمت خون شهیدان، شهیدانی که با خون خود درخت انقلاب و اسلام را آبیاری کردند". بعضی از بچه ها این مقدمه رو قشنگ پنج یا شش تا خط ادامه می دادند و بعدش هم دو خط انشای خودشون رو می نوشتند! چاره ای نداشتیم، باید این صفحه یه جوری پر می شد! مثلا موضوع انشا درباره ی فصل پاییز بود، بلافاصله بچه ها همون مقدمه رو به تفصیل فراوان می نوشتند، و بعد مثلا می گفتند که پاییز فصل سوم سال است و یه مقداری هم از کتاب فارسی اول ابتدایی تقلب می کردند و خلاصه با یاری خدای رحمان این انشا رو تمام می کردند! خیلی بیخود بود. حالا تازه من یه خورده وضعم از بقیه نسبتا بهتر بود! انشای برخی از بچه ها رو هم من زنگ تفریح می نوشتم، دیگه تصور کنید انشای اونها چی می شد! اما چون من شاگرد خوبه بودم و دید مثبتی بهم وجود داشت 20 می گرفتم اما پسرخالم چون درس نخون بود باید 15 می گرفت! آدم ...

نمونه انشا:پاییز

دختر زیبای پاییز یک سال چهار فصل زیبا و هر فصل نیز سه ماه دارد .دختر پاییز ،سومین فرزند سال با دیگر دخترانش مهرو آبان و آذر،فصلی زیبا و دلفریب ، افسونگرو دل انگیز است و یکی از نعمات زیبای خداست که باید قدر دانست. فصلی که با مهر آغاز و با یلدا به اتمام می رسد. پاییز ورود به دنیای جدید رنگهاست. خزان هزار رنگ است و این اجتماع چترهای شاد رنگارنگ در خیابان های خیس چه دیدنی است!!! فصل عریانی این درختان رنگ به رنگ که در دو طرف خیابان صف کشیده اند و تلنبارشدن برگ های خشک و خیس است که خوب هم خود نمایی می کند. فصلی که گنجشک ها با پرهای پف کرده ، در دسته های سه تا پنج تایی روی شاخه های بید می نشینند و همراه باد پاییزی تکان می خورند و سرشان توی لاک خودشان است. کاش دستی پیدا شود وبرایشان دانه بپاشد تا سرما را به راحتی سپری و از سر بگذرانندو نمیرند.فصل کار و تلاش رفتگران پارک ها و جاروکردن برگ های خشک . فصل خواب ناز غنچه ها. و مهاجرت پرندگانی به مناظق گرمسیر. بوی محصولات  پاییزی ،انارساوه ،سیب ،سنجد ،خربزه ،خرمالو. به و بامیه و پرتقال همه جا را فرا گرفته. فصل آمپول و شلغم ،فصل نارنگی و لیموشیرین، فصل لبوی داغ، گردو و شیره انگور است. کدوتنبل و هویچ و پرتقال هم ، هزاران دوست نارنجی پیدا می کنند و از تنهایی در می آیند. فصل صبحانه ارده شیره و آش های خوشمزه  در کاسه های لعابی آبی رنگ مادربزرگ است. حرکت دست برف پاک کن ، روی ماشینها نیز برای اشک های آسمان ، حس عاطفی ام را بر می انگیزد. پاییز ، فصلی که خداوندبا زبردستی تمام و با استفاده از جعبه مدادرنگی بی نهایت رنگش آن را خلق کرده پاییز فصلی که جوجه هایش را در آخر می شمرند. فصل بالا رفتن آمار عاشق ها. فصل عشق و مهربانی و شاهکار بزرگ پروردگار. پاییز دستانم را به مهر می فشارد و مرا به دنیای رنگارنگ خود وارد می کند ومن همچون برگها در میان باد ،رقصان و چرخ زنان ،با ریزش آنها همراه می شوم. گندمزاری به رنگ پرتو خورشید، در برابرم سر بلند می کند و من از گندمزارها راز پاییز سرشار از رنگهای گرم را می پرسم و آنهاچشمک زنان ، با حرکات موج گون خود، رنگهای زیبایشان را به من می نمایانند. زیبایی هایشان در برابر چشمانم خاطره می شوند. اما لحظه ای می ایستم و محو این همه زیبایی می شوم. برگریزان رنگ و ریزش لطف خدا. بوی خنده های کودکانه  می دهد این فصل و یافتن دوستان جدید ذوق دیگری دارد.فصلی است که بچه ها کلاس های خاک آلوده رابا صدای کودکانه شان پر می کنند .بوی درس و مدرسه ،بوی کتاب و دفتر نو . بوی نونوار شدن می دهد این فصل.البته اضافه شدن مخارج دانشگاه و مدرسه کمی اخم پدر را هم به دنبال دارد. بله هوا کم کم سرد ...

انشای سوم و دوم راهنمایی/کتاب قدیم/الیاس امیرحسنی

انشای سوم راهنمایی درس اول: تفاوت زبان گفتار و نوشتار: در این درس می آموزیم: همه ی ما ناچاریم گاهی بنویسیم . فکر کنید در خیابان گواهی نامه ای پیدا کرده اید و می خواهید به صاحبش بدهید .برای این کار چه کار می کنید ؟آسان ترین کار این است که چیزی بنویسیم و به شیشه مغازه، اداره یا کار خانه بزنیم تا صاحبش بخواند و بیاید بگیرد . خوب چه بنویسیم ؟کار سختی نیست . اول هر چه می خواهیم بنویسیم ؛می گوییم . به این صورت :" این گواهی نامه این جا پیدا شده هر کی گم کرده نشونی اونو بده و اونو بگیره ."این به زبان گفتار (محاوره ) است .حالا به زبان نوشتار تبدیل می کنیم :"یک گواهی نامه پیدا شده ،هر کس آنرا گم کرده است نشانی اش را به صاحب مغازه بدهد و گواهی نامه را بگیرد ."در گفتار معمولا کلمات و فعل های شکسته به کار می بریم . مثل نشونی بده چون مخاطب حضور دارد و اما در زبان نوشتار این امکان نیست . خلاصه :برای نوشتن کافی است آنچه رامی خواهیم به زبان بیاوریم، یعنی حاصل فکر خود را روی کاغذ بنویسیم . اما باید به چند نکته توجه داشته باشیم : 1-کلمات شکسته به کار نبریم .2- از تکرار بپرهیزیم .3-مطالب زاید را حذف کنیم .4- تا می توانیم رسا وواضح بنویسیم چون مخاطب را نمی بینیم و نمی توانیم با زبان گفتار به او توضیح بدهیم . موضوعات انشا : 1-از دوست خود دعوت کنید تا برای درس خواندن به خانه شما بیاید . ابتدا به زبان گفتار بنویسید سپس به زبان نوشتار تبدیل کنید. 2-جملاتی از درس چشمان مادر بزرگ را به زبان گفتار بنویسید . 3-گفت وگوی خیالی میان تخته سیاه و گچ را به زبان گفتار بنویسید . 4- جمله ی زیر را کامل کنید : بدین سان درز ندگی محمد آرامشی پدید آمد ولی افسوس...... 5- کلمات زیر را در جمله به کار ببرید : پاکیزگی ،حصیر ،غمخوار 6- بیت زیر را به نثر روان بنویسید و در باره آن کمی توضیح دهید : به گفتار پیغمبرت راه جوی        دل از تیرگی ها بدین آب شوی 7-شرح حال نظامی گنجوی و سعدی شیرازی را فراهم کنید ودر کلاس بخوانید . 8-درباره  ی زندگی وشخصیت یکی از بزرگان ایران که به تمدن اسلام خدمت کرده است تحقیق کنید . 9- 10- سوالات درس: 1-  برای نوشتن کافی است آن چه را که می خواهیم به زبان بیاوریم یعنی ..........روی کاغذ بنویسیم . 2-در نوشتن (تبدیل زبان گفتاربه نوشتار )به چه نکاتی باید توجه داشته باشیم؟  

انشای پاییز امیرعلی

انشای پاییز امیرعلی :  البته واضح و مبرهن است که در پاییز برگ درختها زرد و مدرسه ها باز میشود، باران می بارد و اگر آدم مواظب خودش نباشد سرما میخورد. راستش من به این موضوع انشا اعتراض دارم مگر پاییز پارسال با امسال چه فرقی دارد که من هر دفعه باید آن را توصیف کنمولی چاره ای نیست چون اگر ننویسیم به ما حقوق نمی دهند. در فصل پاییز ابرهای باران زا فقط توی گودالهایی می بارند که در مسیر من هستندو چند عدد ماشین هم به استخدام در آمده اند تا به محض رسیدنم بنده را آبکشی کنند. پاییز فصل سرم و آمپول است ، من آمپول را دوست ندارم ولی پاییز را چرا.در روزهای اول مهر لباسهای زمستانه تازه از گنجه بیرون آمده اندو همگی بوی نفتالین میدهند، من به نفتالین حساسیت دارم. چون تابستان گرم است پدر همیشه میگوید مرده شور این هوا رو ببرن اما وقتی پاییز فرا میرسد او هم خوشحال میشود. البته وقتی باران بلافاصله از از به کارواش بردن ماشینش میبارد به آن هم بد وبیراه میگوید. البته پدر من خیلی دلیل نمی شود چون کلا خیلی بد و بیراه می گوید، حتی وقتی مدرسه از ما پول میخواهد به آقای مدیر هم... . پاییز فصل پرتقال استمن پرتقال رو دوست دارم به شرط اینکه نفتک درون پوستش قول بدهد توی چشمم نرود. سیب های خوشمزه ای هم داردولی اینها باعث میشود که پدرم به مش قربون ، میوه فروش محل و یک عده ی دیگر بد وبیراه بگوید، البته نه به خود آنها و فقط توی خانه این چیزها را میگوید. پاییز فصل تغییر و تحول استو این فقط مربوط به درختها نمیشود. در اول پاییز دفتر و کتابها نو هستند و نوک مدادها تیز و همه به خودشان قول میدهند که آنقدر درس بخوانند تا شاگرد اول شوند ولی در همان پاییز تمام این حرف و حدیث ها باد هوا می شوندو آدمها دوباره همانی که بودند. من با آنکه پاییز را خیلی دوست دارم خوشحالم که سه روز از تابستان کمتر است.      

انشای پاییز کوروش سلیمانی

کوروش سلیمانی :  فصل پاییز را شرح دهید : خردسالان پاییز را فصل باد میدانند که همراه خرده های برگ و خاک می وزد و آنها را ناچار میکند که چشم بر او گاهی ببندند. در این فصل آنها باید با لباسهای اندک و تابستانی خداحافظی کنند.تمام خردسالان جهان در فصل پاییز بسیاری از اوقات ، دقایقی خیره به کاموای بافتنی مادر ، متظر تمام شدن ژاکت یا شال و کلاه خود هستند. خردسالی میگفت پاییز فصل از تنهایی در آمدن کدو تنبل و هویج و پرتقال است چون که آنها هزاران دوست نارنجی پیدا میکنند ، برگها را میگفت! راست میگفت. کودکان و نوجوانان پاییز را فصل مدرسه میدانند که در آن باید رنج بیدار شدن 7 صبح و خوردن گاه زورکی صبحانه و بستن بند کفشها را بر خود هموار سازند. فصلی که برایشان برکت هم دارد البته! چون نونوار می شوند و کتاب و دفتر و مداد رنگی  برایشان میخرند. مداد رنگیهایی که با آن برگهای دفتر نقاشی شان را به رنگ برگهای پاییز در می آورند . کودکی میگفت پاییز فصل شادی چترهاست که پس از خوابتابستانی برای دیدار دوست عزیزشان، باران، لبهایشان به خنده باز میشود. چترها پاییز را به خاطر باران دوست دارندچون هویتشان وابسته به حضور این دوست باطراوت است. آن کودک هم راست میگفت. جوانان اما پاییز را بهاری میدانند که عاشق شده است. برای ایشان پاییز ، جاده ای خیس از باران است که دو طرفش درختان رنگ به رنگ صف کشیده اند. آنها پاییز را فصل قدم زدنهای طولانی میدانند در این جاده ی خیال انگیز. فصل حس کردن صدای خش خش برگها در سکوتهای طولانی تر از پیاده روی هایشان. جوانی میگفت پاییز فصل بیکار شدن مترسک هاست. مترسک هایی که حالا هر کاری میکنندپرندهای به سراغ تنهایی شان نمی آید. راست میگفت. میانسالان را اغلب کاری با پاییز نیست. آنها مدتهاست درگیر روزمره ها شده اند. شاید به تنها چیزی که در پاییز فکر میکنند اضافه شدن مخارج مدرسه ی فرزندان باشد. میانسالی روزگار سختی ستکه بعضی ها سخت ترش میکنند، بعضی ها نه. سالمندان اما پاییز را همه ی اینها و بیشتر میدانند. پاییز برای ایشان با مهر آغاز میشود و با شب یلدا تمام. فصلی که انتظارشان برای دیدن فرزندان طولانی تر میشود، فصلی که صدای کلاغهای آن را نمی پسندند، فصلی که در آن آش می پزند؛ آش هایی که در تنهایی مزه نمی دهند ، آش هایی که در کاسه سرد می شوند، فصلی که با همه ی اینها دیدن نوه هایشان در لباس های گرم و بافتنی قند در دلشان و غم در سینه شان آب میکند. سالمندی میگفت خاطرات رنگُ رنگ نسلها پاییز ، پادشاه فصلها پاییز. راست میگفت.  

موضوعات انشاي پيشنهادي

    از آغاز سال تحصيلي در هر جلسه ي انشا چند موضوع در اختيار دانش آموزان قرار  می گیرد تا آنها قدرت انتخاب موضوع را داشته و  كلاس انشا داراي خلاقيت و جذابيت گردد. در كنار موضوعات كلاسي.بحث داستان گويي و داستان خواني ،مطلب زیبا و ادبی خواندن و شعر خوانی داریم كه هر يك از دانش آموزان به  نوبت داستاني زيبا و آموزنده را تعريف خواهند کرد .يا مي خوانند  یا شعر و مطلبی زیبا ارائه می فرمایند.بيشتر داستان ها از كتاب (قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب)از نويسنده توانا مرحوم  مهدي آذر يزدي انتخاب مي شود و خودم نیز نوشته های خانم دکتر نظر آهاری رو براشون می خونم. .البته دانش آموزان در انتخاب كتاب آزاد هستند. در آغاز هر جلسه، آيه اي از قرآن توسط يكي از دانش آموزان علاقه مند قرائت مي شود.براي هر مورد براي آن ها نمره تكويني ثبت مي شود. از ديگر برنامه هاي كلاس انشا ،بيان نكات زيباي هنري ،علمي و دانستني ها می باشد كه دانش آموزان در بيان آن آزاد هستند.       اما موضوعات انشا كه از آغاز سال تحصيلي سال های گذشته به دانش آموزان ارائه گرديد و بنده همه این موضوعات رو از دفاتر کلاسیم در چند سال گذشته براتون ثبت کردم.: ۱-خاطره اي از تابستان من ۲-حرفاتو يك كم مزمزه كن. ۳-رابطه ي شما با خودتان چگونه است؟ ۴-يك داستان درباره ي دوست و دوست يابي. ۵-با حروف (ز-ن-د-گ-ي)زيبايي هاي جهان و زندگي را بيان كنيد. ۶-باز باران با ترانه مي خورد بر سقف قلبم.....(به صورت شعر نو) ۷-من مي گويم ،پدر و مادرم مي گويند. ۸-۲۴۴۳۴ الو الو !شما فرشته هستيد .ببخشيد با خدا كار دارم... ۹-كلاس ادبيات ،كلاس رياضي. ۱۰-اهل درسم ،روزگارم بد نيست.....(به صورت شعر نو) ۱۱-بالا شهر،پايين شهر ۱۲-همه چي آرومه ،من چقدر خوشحالم . ۱۳-دوست خوب ،عيب هاي من. ۱۴-مدرسه ي عاشورا ۱۵-مي خوام يك چيزي بگم ،نمدونم بگم يا نگم .آقاي اميرزاده ميگه،راحت باش ..بگو. ۱۶-مادر ،فرشته ي مهربان ۱۷-شهر ما ، خانه ي ما ۱۸-آسماني آبي ..دسته اي مرغابي...هست در دست يكي...كتاب و لپ تاپي....(شعر نو) ۱۹-انشايي زيبا و جذاب بنويسيد و با رعايت انسجام متن اين بيت را در آن استفاده كنيد: خدايا سرده اين پايين ،ازون بالا تماشا كن اگه ميشه فقط گاهي بيا دست منو ‹ها› كن ۲۰-فجر يعني... ۲۱-بزك نمير بهار مياد ،كمبزه با خيار مياد ۲۲-من ،شما،ايشان ۲۳-(و..) ۲۴-اگر چه عاشق برفم بهار هم خوب است. ۲۵-پژوهش در مورد زنان بزرگ ۲۶-اين روزا تو خونه ي ما چه خبره؟ ۲۷-اين روزا تو شهر چه خبره؟ ۲۸-بيان خاطرات عيد نوروز ۲۹-اگر خورشيد بودي دوست داشتي به كجا هر گز نتابي؟ ۳۰-هنر يعني نبودن روي خاشاك ۳۱-رنگ و مزه ي كتاب هاي درسي ۳۲-پنجره اي رو به دشت شقايق ۳۳-از خاك تا خورشيد ۳۴-نامه ...

توصيف فصل زمستان(انشا)

زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج ...

امتیاز دادن به گوگل پلاس