انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ | انشا اتوبوس شلوغ ۹۵

انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ | انشا اتوبوس شلوغ ۹۵

انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ

انشا راجب اتوبوس شلوغ,اشنا داخل یک اتوبوس شلوغ را تصور کنید,انشا اتوبوس شلوغ ۹۵,انشا راجب اتوبوس شلوغ 95,اشنا 95

 

انشا در مورد داخل یک اتوبوس شلوغ

زنگ اخر مدرسه بود.سر کلاس نشسته بودم در افکار خودم. دیگ چیزی از درس نمیفهمیدم. فکر آزاد شدن از کلاس و قفس مدرسه و این حرفا ک صدا ی زنگ رو شنیدم.مثله صدای سکه توی گوش گدا.کیفمو جمع کردم و زدم بیرون.رسیدم ایستگاه اتوبوس و نشستم.چند نفر دیگه هم توی ایستگاه درباره وضع و حال و روز زندگیشون پچ پچ میکردن.اتوبوس رسید.ای بابا.بازم جمعیت توی اتوبوس زیاد بود و صدای حرفاشون سرسام اور.پیرمرد تکیه داده بود ب یکی از صندلی ها.چن تا از بچه ها ی مدرسه نشسته بودند.پیرمرد نگاهی کرد.چیزی نگفت.مردی با عصبانیت با تلفن همراهش صحبت میکرد...

پیرمرد رو کرد بهش و گفت انقدر حرص نخور.تو جوونی.زود پیر میشی.منو ببین. مرد گفت گرفتارم گرفتار.و اولین ایستگاه سریع پیاده شد و رفت.ب هر کسی نگاه میکردم مشغول بود.اکثرن با تلفن همراه یا دوستشون.مردم  با حالت اعتراض از وضع جامعه اشون شکایت و گله میکردند.هرکسی حرفی میزد.صدای حرفاشون زیاد شده بود.هندفون رو دراوردم و شروع کردم ب گوش دادن اهنگ.حالا فقط چهره هاشون رو میدیدم و دهان هایی ک باز و بسته میشد.جمعیت با هر توقف اتوبوس کم و کمتر میشد.ظاهراً پیرمرد جا پیدا کرده بود.ایستگاه اخر بود.داشتم پیاده میشدم دیدم پیرمرد بلند نمیشه.رفتم جلو صداش کردم:آقا...آقا ایستگاه آخره.دستمو گذاشتم روی شونه اش.پیرمرد افتاد روی صندلی جفتیش.راس میگف نباید زیاد حرص خورد.زود پیر میشی

امتیاز دادن به گوگل پلاس